خاطره همراه با سوتی

هشتم بهمن بود که آدرس وبلاگمو تو تبیان گذاشتم فکرکنم ساعت2 یا3 صبح بود

قبلش آدرسو به بچه های چت تب داده بودم  گفتن نظر دادیم:)

منم کلی ذوق کردم، نه تجربه اوله خیلی جالبه برام :)

(باتشکر ویژژژژژژژژژژه از تموم کسانیکه نظر دادند)

بعداز ظهر که رفتم دیدم خدای من 8 تا نظر داشتم بال در اوردم هرچی گشتم کجا

نظر بدم و ازشون تشکر کنم حالیم نشد

خودمم اومدم وتو نظرات ازشون تشکر کردم و نوشتم خیلی ذوق کردم که نظر دادین

خیلی خوشحال شدم

(بعدا نظرمو پاک کردم)

مونده بودم چیکار کنم رومم نمیشد ازون بنده خدا بپرسم

چندبار قصدشو کردم منصرف شدم(همچین آدم خجالتیم من)

دوشب بود راجع به عضویت در یک سایت حرف زدیم

شب اول که نتم قطع شد با کلی غرولند مواجه شدم

معلم بداخلاقیه خدا نصیب شما نکنه

تا بالاخره امروز قرار شد در باشگاه سرآمد ثبت نام کنم

ایشون نمیخواستند منو ثبت نام کنند خیلی محتاطانه برخورد کردند

(گاهی حالم بد میشه ازین اخلاقشون)

برای ثبت نام تو باشگاه با نرم افزارTeamViewer_Setup به دلایلی که برا

خوشون داشتن ومنم قبول کردم اومدنو تو دسکتاپم  بالاخره شد ثبت نام کنم

 

بالاخره ثبت نام کردم با هزارتا مصیبت

بعدش پرسیدم میشه یه سوال بپرسم گفتن یکی اشکال نداره

منم گفتم من 100 تا سوال دارم99تاشو امشب میپرسم یکیشو فردا شب

گفت حالا یکیشو بپرسین

منم پرسیدم چیطوری نظراتو پاسخ بدم

(چون دیشب همون حین ثبت نام داشتم با بی بی گل حرف میزدم عالمه دلش گرفته

بود و خواست مطلبی که تازه نوشته بودا بخونم منم نظر دادم بعد یک ربع اومد و

گفت جواب دادم سریه قبلم که نظر داده بودم دقت نکرده بودم چی شده بود اما الان

که گفت بیشتر کنجکاو شدم چیکار کنم)

بعدش گفتن تا میام یادتون بدم یه کلیپ از صفحه من ببینین

یه تیکه هایی از خروس جنگی بود که شبکه 5 تهران داشت نمایش میداد

دیدم به ، ایشونم روسیستم کارت tv دارند

خب منم روسیستمم دوتاشو دارم اما هیچکدوم به درد نمیخورند یکیش که100 آنالوگه

اون یکیشم فهمیدم که آنالوگ بوده وازین حرفا بگذریم از بحث یاد گرفتن درمورد

پاسخ به نطرات به همه جا رفتیم

کارت تی وی، کار، تهران، بابا، خانواده

بدیه چت همینه بضی وقتا آدم از یه چیزایی حرف میزنه که ضرورتی نداره دیگران بدونند

بعدم قرار شد امشب بهم یاد بدند که خودم پیداش کردم

معلم بد اخلاق ممنون

پی نوشت:

این چند روزه حالم اصن خوش نیست با اینکه دیروز حالم بد بود و سرگیجه امونمو

بریده بود اما خواهرمو اینا که اومدند خونمون و کلی حرف زدیمو خندیدیم حالم خیلی

بهتر شده بود هرچند تا اومدند بیان از دستشون کلی حرص خوردم

نمیدونم چم شده دیروز ظهر بعد24ساعت غذا خوردم انگار یه چیزیمه اما نمیدونم چم شده

به هرحال مامان میخواست ببرتم دکتر و ازش  بخواد سرم بهم بزنه  با قهر کردنو اینا از دکتر رفتن فرار کردم